هی.بچه های بدبخت نسل جدید.شماها دلتون به چی خوشه؟با این حالی که دارین سالها
بعد گذشته ای نخواهید داشت که بتونین در موردش فکر کنین و آه بکشین.شماها از اینکه
سر یه ساعت تو کوچه جمع بشین و دربارهء بازی اون روز تصمیم بگرین چی میدونین؟صبح
تا شب تک و تنها پای بازیای کامپیوتری نشستین.نمیدونین اتحاد چیه.نمیدونین معنی حل
شدن فرد تو جمع چیه.چون فقط فرد رو میشناسین.از کارتونایی که میبینین هم هیچی
نمیگم.مثلا قراره این کارتونا انسان ساز باشه.یاد خونهء مادر بزرگه و بچه های مدرسه
والت و سیلاس وسایر رفقای قدیم بخیر.ما که این شدیم شماها چی میخواید بشید.
با هیجان
اونو دستت می گیری. روی جلدش دست می کشی. به این فکر می کنی که این تو رو به کجاها
میخواد ببره. از همون خط اولش, از همون کلمه اولش.
آره, تو داری یه رمان کلاسیک روسی رو شروع می کنی.
جنایت و
مکافات من اومدم.
اینبار دانشگاه زنجان شاهد ماجرای دردناک تعرض یک مسئول دانشگاه به دختری دانشجو بود!
دختر دانشجویی که در کمیتهی انضباطی به اخراج تهدید شده بود، با خواستههای شوم دکتر مددی، معاون فرهنگی دانشجویی دانشگاه زنجان برای رهایی از اخراج مواجه میشود.
این دانشجو که از خواستههای معاون دانشگاه به تنگ آمده بود با هماهنگی قبیل با سایر دانشجویان و با گذاشتن ضبط صوتی در جیب خود به اتاق معاون دانشگاه میرود و کمی بعد دانشجویان با هجوم به دفتر معاون مزبور او را غافلگیر کرده و به حراست دانشگاه تحویل میدهند.
در چند روز گذشته هزاران دانشجوی زنجانی با تحصن در دانشگاه و ممانعت از برگزاری امتحانات، خواستار استعفای کادر ریاست دانشگاه و پاسخگویی وزارت علوم نسبت به آنچه در مجموعهی این دانشگاه رخ میدهد شدهاند.
لازم به ذکر است که وقایعی از این دست برای چندمین بار است که در دانشگاههای کشور رخ میدهد. و هربار نیز بیآنکه مسئولین متعرض مجازات شوند، دختران دانشجوی قربانی یا اخراج شدهاند و یا با تهدید به اخراج سکوت را برگزیدهاند.
ما دانشجویان دانشگاه گیلان ضمن تحسین دختر دانشجوی زنجانی که «سکوت از ترس آبرو» را برنگزید و خواستههای وقیحانهی مسئول مزبور را برملا کرد، با اعلام تاسف از شکستن حرمت دانشگاه توسط مسئولان آن، حمایت کامل خود را از خواستههای دانشجویان معترض زنجان مبنی بر لزوم پاسخگویی کلیه مسئولین دانشگاه زنجان و وزارت علوم اعلام میداریم.
هزاران سال
قبل فیلسوف بزرگی, خسته از آدمیان
به فکر چاره افتاد.قبل از او هم فیلسوفان دیگری به فکر چاره افتاده بودند ولی...
چاره برای
جنگ دروغ دزدی طمع و...!سالها فکرو مطالعه کردوبه سفرهای خطرناک و بی بازگشت
رفت.به قدری علم و تجربه کسب کرد که داناترین مرد زمان خود شد.ولی هیچیک از اینها
حاصلی نداشت.
به درون غار
تاریکی رفت و فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد.نه به راه چاره ,به خودش و به زحماتی که برای بشر کشیده بود وصدماتی که دیده بود.ازدست انسانها
که عمر خود را بخاطرشان تلف کرده بود ناراحت بود.از ظلمی که در حقش کرده بودند
غمگین بود.حالا دو هدف داشت.اول همان هدف قبلی و نجات آدمیان بود و دومی انتقام از
آنها.به دنبال راهی بود که به هر دو هدف برسد.
فکرو
فکروفکر...
و در نهایت
خدا را اختراع کرد.